الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )
115
ضياء القلوب ( فارسى )
بعضى گفتند كه : هرگاه چنين گويند خواهيم گفت : از ما اميرى و از شما اميرى و به غير اين هرگز راضى نمىشويم . سعد گفت : اين يعنى راضى به دو امير شدن و اين سخن گفتن اول سستى است . و اين خبر به عمر رسيد و او رو به منزل حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كرد و ابو بكر با حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در آنجا مشغول به امر آن حضرت بودند ، پيغام به ابو بكر كرد و او را طلبيد و او گفت كه : من مشغولم . ثانيا پيغام كرد كه : آمدن تو لازم است . وقتى كه ابو بكر به او رسيد حكايت سقيفه را به او نقل كرده به شتاب مىرفتند تا به ابو عبيده رسيده با هم متوجه سقيفه بودند كه عاصم بن عدى و عويم بن صاعده به ايشان ملاقات كرده گفتند كه : برگرديد زيرا كه نخواهد شد امرى مگر آنچه شما دوست داشته باشيد . پس گفتند كه : ما برنمىگرديم و به سقيفه رفتند در وقتى كه انصار مجتمع بودند عمر بن خطاب گفت كه : من در پيش خود سخنى مهيا كرده بودم كه بگويم و اراده داشتم كه بگويم و در وقتى كه خواستم كه ابتدا به سخن كنم ابو بكر گفت : صبر كن تا من سخن بگويم بعد از آن تو هر چه خواهى بگو . عمر گفت كه : هيچ سخن نبود كه من ارادهء گفتن آن داشتم مگر آنكه ابو بكر گفت . گفت عبد اللّه بن عبد الرحمن كه : ابتدا كرد ابو بكر به حمد خدا و ثناى او و بعد از آن گفت كه : اللّه تعالى محمد صلّى اللّه عليه و آله را فرستاد به خلق و شاهد بر امّت آن حضرت را گردانيد تا عبادة اللّه كنند و به توحيد قائل شوند در حالى كه به غير او عبادت آلهه بسيار مىكردند و گمان مىكردند كه آنها از براى عبادت كنندگان